-
تاریخ: 1401/10/24 ساعت: 13:30
گاهی وقتا یادشون میره دخترشون هفت ساله ازشون جدا شده. گاهی وقتا یادم میره منم. گاهی وقتا چشام و میبندم میگم الان اگه خونه بابام بودم چه اتفاقی میفتاد؟ چقدر نازم و میخرید؟ چنبار بوسم میکرد؟ چنبار میومد میپرسید گل ناز بابا چیزی نمیخواد براش بیارم؟ هرچندوقت یبار صبحا که میومد بیدارم کنه شونه هام و ماسا...
سیگار خوشحالی
-
تاریخ: 1398/2/10 ساعت: 7:24
اولین باره که از خوشحالی دلم میخواد سیگار بکشم! خوشحالم و خداروشکر بابتش :) دلم میخواد این حال خوب دلم نصیب همه آدما بشه..
یاد باد روزگاران
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:38
یک روزهایی بود که خیلی جان میداد بیایم بنویسم. حال و هوای وبلاگ نویسی جوطوری بود و دور و برمان پر از دوستان فراوان و بیکار و شوق نشتن در زیر سرهایشان. برگردم؟! خنک است.
اعتراف میکنم
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 2:48
من باید خوشحال باشم مگه نه؟ اون حس سرخوشی و بیخیالی که داشتم چی شد پس؟چرا هرچی میگذره دلم آشوبتر میشه؟ من خوشحالی میخوام؟ من زندگی خوب میخوام؟ چجوری ؟ اصلا میشه؟ مگه داریم؟ هی سعی کردم دردام و جمع کنم یه گوشه ته ذهنم که زندگیم و بتونم پیش ببرم..که عقده نداشته باشم..اما نمیتونم... وقتی یادم میاد ..وق
mermaid
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 2:18
شاید من هیچی رو توی دنیا بیشتر از حموم دوست نداشته باشم البته جدا از غذا و بستنی و کیک و پاستیل و خیلی چیزای دیگه ! مهم نیست :دی مهم اینه که توی هر مودی که باشم دوش داغ و طولانی حالم و میاره سرجاش... اگه یه وان پر آب داغ باشه و توش ریلکس بشم که دیگه بهشته برام واسه همین حتما این یکی رو توی آرزوهام م
لعنتی
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 2:18
افکار توی سرم غوغا یکنند. من آدم نوشتن نیستم شاید.. من آدم حس کردنم.. درد های متفاوتی که میان و میرن..فشار میدن به زور خودشون و جا کنند توی زندگی..نمیفهمم چیش براشون جذابه.چی میتونه اینقد جذبشون کنه..هرچی که هست کارش و خیلی خوب بلده.. یجوری میان لونه میسازن که فک میکنی از اولم خونه خونه اونا بوده تو
سوراخ کنید تا نمیرید!
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 2:18
همیشه منتظر اون لحظه ی پرفکت میمونیم تا با تمام قدرت بتونیم خودمون و نشون بدیم. اما مسئله اینجاست که افراد خیلی کمی اون شانس بینظیر و دارن.. برای بقیه ما همیشه یا لحظه مناسب نمیرسه یا اینقد همه چی هول هولکی انجام میشه که نمیفهمیم اصلا اومد یا نه؟! یک ساله دارم میگم که چی؟ با یه روز دو روز تلاش من
حس ضعیف
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 2:18
برام جالبه که چطور میشه همه چی رو از قبل پیش بینی کنم؟ حس ششمم خوب کار میکنه اما ضعیفه :)) الان نزدیک 1 ماهه دارم این موضوع رو حس میکنم.. توی ذهنم ناخودآگاه نقش میبنده و عاصیم میکنه.. میدونستم این اتقاق بلخره میفته اما الان که حرفش بلند زده شد..اصلا خوب نیست دوست من..اصلا خوب نیست..با ابعاد وسیعی به
من و خدا
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 2:18
_ خدایا؟ + ..._ چرا؟ + :) _ چرا اینکار و کردی؟ + باید میدیدی _ تو دردم و ندیدی؟ + فک میکنی تقصیر منه؟ _ کافی نبود؟ چرا طرف اون و میگیری؟ + مگه همین و نمیخواستی بنده؟ _ ... گفت خواب دیده + ... _ چرا گذاشتی؟؟؟ + توام خواب دیدی. چرا بهش نگفتی؟ _ باور میکرد؟ +... _ نمیتونه این باشه ....................
هرهر بخندید !
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 2:18
وقتی میگم نوشتن باید بیاد یعنی همین یعنی من الکی بشینم پشت لپتاپ زل زل با بی حوصلگی نگاه کنم به صفحه و بعد یهو همینجور الکی دلم بخواد بنویسم اونم درحالیکه 10 دقیقه پیشش میگفتم بیا بنویس بیا بنویس بعد به خود درونم نگاه چپ چپ میکردم میگفتم خفه لطفا !!!تاپیک و بیخیال شیم بریم سر اصل موضوع و از حال و اح
فقط
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 2:18
مـטּ تـنهـ ــآ سـَلـَـפـشـورِ اینجـ ـآیـم!یـڪــ تـَـنـہروبــرویلـَشڪــر چـشـ ـمــآنتایـســتـ ــآده ام ...=============یڪـ בפֿـتــر !یڪـ فروردیـــــنی :)مــغـرور !آتیـش پـآره !آرومــــــ !!متـیـــن !...=============اجـازه نمے בهم پا بـہ حریمـم بـگذارےایـטּ سلـפـشور همچنـاטּ בر برابرت مـے ایـستـבمـرا
طولانی نوشت
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 2:18
چرا من هی امروز دلم میخواد بنویسم؟ خیلی وقنه ننوشتمهرموقع اومدم بنویسم یادم افتاد فلانی هست. فلانیم میخونه..اون چی؟ فلانیم که هست. ای بابا... پس برم چی بنویسم؟ راجع به چی حرف بزنم که مهم نباشه اونام بدونن؟ بعد دل دل میکردم میگفتم ولش کن اصن.. حرفم نمیاد.. یک هفته بیشتره که بابام رفته..واسم فرقی ندار
خوش اومدم !
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 20:58
سلام :) بالاخره بعد چند ماه اومدم به وبلاگم سر بزنم. یه مدت طولانی که بلاگفا خراب شده بود و شورش و درآورده بود. منم هی می اومدم چک میکردم میدیدم درست نشده باز میرفتم. حالا درست شد و من هرکاری کردم وبلاگم و باز نکرد. رمزم یادم رفته بود. یادمم نرفته بود من همون رمز قبلی رو میزدم اما قبول نمیکرد. اینم ...
رعد و برق
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 20:57
+خدا پدر گوگل رو بیامرزه که آیدی و رمزها رو تو حافظش نگه میداره !! وقتی کسی مثل من توی حیاط با یه پتوی دولای قهوه ای کرم پشمالو و گرم روی یه فرش دولا شده نشسته باشه به اولین چیزی که فکر میکنه تنهاییشه.. گرمای خوبی داره...باد خنکی که به صورتم میخوره..انگشت های یخ زده پام که از پتو بیرونند..همه اینها ...
گذشته انکار نشدنیه !
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 20:57
ذاشتم فک میکردم این وبلاگم همش برای من بازی درآورد و نشد که یکم برام شانس بیاره. بذار ردش کنم بره پی کارش. اتفاقا یه وبلاگ دیگه زدم اما نشد. نتونستم این و ول کنم. این ترس از دست دادن تو وجودم مونده انگار . خیی وحشت میکنم ازینکه بخوام چیزی و از دست بدم حتی اگه واقعا ارزشش پوچ باشه. یه دوست فوق العاده...
کوچ موقت
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 20:57
هیچ وقت فکر نمیکردم روزی برسه که من توی یک جمع نه چندان صمیمی نشسته باشم و با موبایل وبلاگم رو آپ کنم! خیلی غیر طبیعی به نظر میاد. یکم شبیه کسایی شدم که به خودشون بیشتر اهمیت میدن.سعی میکنن کارشون رو اونطوری که دلشون میخواد پیش ببرن و کاری ندارند کی به کیه..تا حالا تجربش نکرده بودم..یک جورهایی حتی ع...
یه بارم به بغض من توجه کن..
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 20:56
کسی میدونه چجوری میشه از درد قلبت کم کنی؟ منم انگار مرض اوی وجودمه..ثانیه به ثانیه عکسشون و نگاه میکنم..نفسم سنگین میشه..نمیتونم کنترل کنم خودم و.. حسم شبیه اون موقع هاییه که از عصبانیت میخوام منفجر بشم اما تو رودروایسی میمونم و خودخوری میکنم..فقط این بار فرقش اینه که حجم زیادی از درد و تنفر توی قلب...
Merhaba Istanbul !
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 20:56
دقیقا شب تولدم پرواز داشتم سمت ترکیه... کادوهایی که باید میگرفتم و گرفته بودم..ساعت از نیمه شب گذشته بود..تبریک هام و گفته بودند.. زیاد اهمیت نمیدادم..برام خوشایند بود که یادشونه..ولی اونقدر سرگرم کارای نکرده خودم بودم که نمیشد خوشحالی کنم بابت روز تولدم.. ساعتای 1 و نیم بود که راه افتادیم طرف تهران...
کاش سکوت میکرد
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 20:55
امشب بعد مدت ها پام و از خونه بیرون گذاشتم. نمیدونم چرا. وقتی زن داداشم گفت واقعا میای؟؟ همون لخظه داشتم فک میکردم بیخیال. نه حسش هست نه حوصلش. اما دیدن چهره اش که هم تعجب کرده بود هم انگار خوشحال شده بود من و گذاشت تو رودروایسی. تا آخرشم که از خونه زدیم بیرون دل و نادل بودم. رفتیم تا آرایشگاه خودم ...