خرید بک لینک

گاهی وقتا یادشون میره دخترشون هفت ساله ازشون جدا شده. گاهی وقتا یادم میره منم. گاهی وقتا چشام و میبندم میگم الان اگه خونه بابام بودم چه اتفاقی میفتاد؟ چقدر نازم و میخرید؟ چنبار بوسم میکرد؟ چنبار میومد میپرسید گل ناز بابا چیزی نمیخواد براش بیارم؟ هرچندوقت یبار صبحا که میومد بیدارم کنه شونه هام و ماساژ میداد تا چشام و باز کنم؟ چقد میتونستیم کتابامون و با هم عوض کنیم و بحث سیاسی بکنیم؟ روزی چند بار از دستپختم تعریف میکرد و به به؟ یا اصلا هفته ای چندبار بخاطر دیر بیرون موندنام دعوام میکرد؟ چقدر حرص میخوردم از دستش؟ بابا میدونی هفت سال جبران نمیشه؟ میدونی روزایی که گذروندم برنمیگرده؟ میدونی عاشقتم ولی ازت جدا شدم دیگه؟ بابا دلم تنگ میشه خیلی...اما واقعیت اینه که راهم جدا بود. اما منم نگرانتونم. منم دلم تنگ میشه...منم یه وقتایی دوس دارم یه اتاق تو خونه پدر مادرم میداشتم. منم دلم خانواده ام و میخواد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: شنبه 24 دی 1401 ساعت: 13:30

اولین باره که از خوشحالی دلم میخواد سیگار بکشم!

خوشحالم و خداروشکر بابتش :)

دلم میخواد این حال خوب دلم نصیب همه آدما بشه..

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: سه شنبه 10 ارديبهشت 1398 ساعت: 7:24

یک روزهایی بود که خیلی جان میداد بیایم بنویسم. حال و هوای وبلاگ نویسی جوطوری بود و دور و برمان پر از دوستان فراوان و بیکار و شوق نشتن در زیر سرهایشان.

برگردم؟!

خنک است.

برچسب: یاد,باد,روزگاران, نویسنده: مبین جعفری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:38

من باید خوشحال باشم مگه نه؟ اون حس سرخوشی و بیخیالی که داشتم چی شد پس؟چرا هرچی میگذره دلم آشوبتر میشه؟ من خوشحالی میخوام؟ من زندگی خوب میخوام؟ چجوری ؟ اصلا میشه؟ مگه داریم؟ هی سعی کردم دردام و جمع کنم یه گوشه ته ذهنم که زندگیم و بتونم پیش ببرم..که عقده نداشته باشم..اما نمیتونم... وقتی یادم میاد ..وقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 2:48

شاید من هیچی رو توی دنیا بیشتر از حموم دوست نداشته باشم البته جدا از غذا و بستنی و کیک و پاستیل و خیلی چیزای دیگه ! مهم نیست :دی مهم اینه که توی هر مودی که باشم دوش داغ و طولانی حالم و میاره سرجاش... اگه یه وان پر آب داغ باشه و توش ریلکس بشم که دیگه بهشته برام واسه همین حتما این یکی رو توی آرزوهام مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:18

افکار توی سرم غوغا یکنند. من آدم نوشتن نیستم شاید.. من آدم حس کردنم.. درد های متفاوتی که میان و میرن..فشار میدن به زور خودشون و جا کنند توی زندگی..نمیفهمم چیش براشون جذابه.چی میتونه اینقد جذبشون کنه..هرچی که هست کارش و خیلی خوب بلده.. یجوری میان لونه میسازن که فک میکنی از اولم خونه خونه اونا بوده توادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:18

همیشه منتظر اون لحظه ی پرفکت میمونیم تا با تمام قدرت بتونیم خودمون و نشون بدیم. اما مسئله اینجاست که افراد خیلی کمی اون شانس بینظیر و دارن.. برای بقیه ما همیشه یا لحظه مناسب نمیرسه یا اینقد همه چی هول هولکی انجام میشه که نمیفهمیم اصلا اومد یا نه؟! یک ساله دارم میگم که چی؟ با یه روز دو روز تلاش من ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:18

برام جالبه که چطور میشه همه چی رو از قبل پیش بینی کنم؟ حس ششمم خوب کار میکنه اما ضعیفه :)) الان نزدیک 1 ماهه دارم این موضوع رو حس میکنم.. توی ذهنم ناخودآگاه نقش میبنده و عاصیم میکنه.. میدونستم این اتقاق بلخره میفته اما الان که حرفش بلند زده شد..اصلا خوب نیست دوست من..اصلا خوب نیست..با ابعاد وسیعی بهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:18

_ خدایا؟ + ..._ چرا؟ + :) _ چرا اینکار و کردی؟ + باید میدیدی _ تو دردم و ندیدی؟ + فک میکنی تقصیر منه؟ _ کافی نبود؟ چرا طرف اون و میگیری؟ + مگه همین و نمیخواستی بنده؟ _ ... گفت خواب دیده + ... _ چرا گذاشتی؟؟؟ + توام خواب دیدی. چرا بهش نگفتی؟ _ باور میکرد؟ +... _ نمیتونه این باشه ....................ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:18

وقتی میگم نوشتن باید بیاد یعنی همین یعنی من الکی بشینم پشت لپتاپ زل زل با بی حوصلگی نگاه کنم به صفحه و بعد یهو همینجور الکی دلم بخواد بنویسم اونم درحالیکه 10 دقیقه پیشش میگفتم بیا بنویس بیا بنویس بعد به خود درونم نگاه چپ چپ میکردم میگفتم خفه لطفا !!!تاپیک و بیخیال شیم بریم سر اصل موضوع و از حال و احادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:18

مـטּ تـنهـ ــآ سـَلـَـפـشـورِ اینجـ ـآیـم!یـڪــ تـَـنـہروبــرویلـَشڪــر چـشـ ـمــآنتایـســتـ ــآده ام ...=============یڪـ בפֿـتــر !یڪـ فروردیـــــنی :)مــغـرور !آتیـش پـآره !آرومــــــ !!متـیـــن !...=============اجـازه نمے בهم پا بـہ حریمـم بـگذارےایـטּ سلـפـشور همچنـاטּ בر برابرت مـے ایـستـבمـرا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:18

چرا من هی امروز دلم میخواد بنویسم؟ خیلی وقنه ننوشتمهرموقع اومدم بنویسم یادم افتاد فلانی هست. فلانیم میخونه..اون چی؟ فلانیم که هست. ای بابا... پس برم چی بنویسم؟ راجع به چی حرف بزنم که مهم نباشه اونام بدونن؟ بعد دل دل میکردم میگفتم ولش کن اصن.. حرفم نمیاد.. یک هفته بیشتره که بابام رفته..واسم فرقی ندارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:18

سلام :) بالاخره بعد چند ماه اومدم به وبلاگم سر بزنم. یه مدت طولانی که بلاگفا خراب شده بود و شورش و درآورده بود. منم هی می اومدم چک میکردم میدیدم درست نشده باز میرفتم. حالا درست شد و من هرکاری کردم وبلاگم و باز نکرد. رمزم یادم رفته بود. یادمم نرفته بود من همون رمز قبلی رو میزدم اما قبول نمیکرد. اینم از مارهای بلاگفاست :دی خلاصه اینکه رفتم ایمیلم و باز کنم دیدم چون لوکیشنم عوض شده اونم داره بازی درمیاره میگه بله عزیزم یا بهت زنگ میزنیم یا اس ام اس میدیم کد رو میگیم شما اینجا وارد میکنی که ما بفهمیم خودتی !!! خب من نمیدونم این کارشون یعنی چی؟ وقتی من از یه کشوریادامه مطلب

برچسب: خوش اومدم,من اومدم خوش اومدم, نویسنده: مبین جعفری تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 20:58

+خدا پدر گوگل رو بیامرزه که آیدی و رمزها رو تو حافظش نگه میداره !! وقتی کسی مثل من توی حیاط با یه پتوی دولای قهوه ای کرم پشمالو و گرم روی یه فرش دولا شده نشسته باشه به اولین چیزی که فکر میکنه تنهاییشه.. گرمای خوبی داره...باد خنکی که به صورتم میخوره..انگشت های یخ زده پام که از پتو بیرونند..همه اینها باعث میشند نخوام پتو رو از خودم دور کنم... از خیلی ها گله دارم...ناراحتم..کسی نبود ببینه من ناراحتم..کسی نیومد بگه حالت خوبه؟..کجایی نیستی؟..اصلا چه دلیلی داره نباشی؟... حالا فکر میکنم چه دلیلی داره براشون باشم؟ امیر حسین میگه اصلاح کن دلت و ...میگم نمیشه..میخوام آدمادامه مطلب

برچسب: رعد و برق,رعد و برق به انگلیسی,رعد و برق در قرآن,رعد و برق چیست,رعد و برق در فال قهوه,رعد و برق تعبیر خواب,رعد و برق عکس,صدای رعد و برق,دانلود صدای رعد و برق شدید,دانلود صدای رعد و برق وحشتناک, نویسنده: مبین جعفری تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 20:57

ذاشتم فک میکردم این وبلاگم همش برای من بازی درآورد و نشد که یکم برام شانس بیاره. بذار ردش کنم بره پی کارش. اتفاقا یه وبلاگ دیگه زدم اما نشد. نتونستم این و ول کنم. این ترس از دست دادن تو وجودم مونده انگار . خیی وحشت میکنم ازینکه بخوام چیزی و از دست بدم حتی اگه واقعا ارزشش پوچ باشه. یه دوست فوق العاده خوب و از دست دادم. شایدم یه همسر آینده ایده آل رو !!!! اما حقم نبود. باید میگذشتم ارش تا وحدان خودم لاقل آسوده باشه. سخت بود برام. همین ترسی که گفتم. نمیدونم چجوری باید توصیفش کنم. اما بودنش من و میترسونه.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 20:57

صفحه بندی