یک ساله دارم میگم که چی؟ با یه روز دو روز تلاش من به کجا قراره برسم وقتی هیچی معلوم نیست؟
کسی که جای من نیست راحت نظر میده میگه اشکال از توئه اما میبینید؟ کسی جای خود من نیست. کسی مثل من کلافه نیست و تمام سعیش در انتظار معجزه نمیگذره. بعضی اوقات واقعا چاره دیگه ای جز عقب نشستن و تماشا کردن ندارید. میشه یه کارایی کرد البته ..اما امان..امان از منطقی که بهمون یاد دادن..نمیذاره..همینکه بهش فک میکنی میاد جلو با چکش میکوبه...گوپ..گوپ..گووپ
صدای قلبت..ضربانش.اینا یادت میارن تو یه خطی داری که نمیتونی ازش بگذری حتی اگه آب بشی.
میدونم که میتونم راه باز کنم واسه نفس کشیدن ولی راستش اینقدر همه چیز بی معنا شده برام که هیچ فرقی نمیکنه..واقعا هیچ فرقی نمیکنه کجا وایساده باشم.
ته دلم نمیخوام این و.. برای همین تصمیم گرفتم با وجود همه بی حسیم پاشم راه و باز کنم..راه خیلی زیادی رو باید طی کرد..الان فقط میشه یه سوراخ ایجاد کنم تا هوا بهم برسه...دلم میخواد نفس بکشم..
شاید همه اکسیژنای پاک به توان دو مال من نشن؛ لاقلش از بی هوایی نمیمیرم.
+ به علاوه دارم ترکی استانبولی رو یاد میگیرم اگه کسی هست که مایل باشه با هم بخونیم یا ... استقبال میکنم شدید
برچسب:
نویسنده: مبین جعفری