و باز دقیقا همینطور اصلا فکرش رو نمیکردم یک روزی برسه که من بار و بندیلم رو ببندم و راهی خونه عمه وسطی بشم. هرچقدر خونه عمه کوچیکه ولو بودم و راحت، از اومدن به اینجا هراس داشتم. دیشب بعد از طول دادن عمدی به مدت 4 ساعت بالخره بهونه هام ته کشید و آماده شدم که بیام.
ساشا پریروز رفت. دیشب هم قبل اومدنم به اینجا زنگ زده بود و خبر رسیدنش به خونه رو داد. هلو فرانسه ! با رفتنش چیزی که بدیهیه اینه که من تا بعد از ظهر که سروش از سرکار برگرده خونه باید تنها میموندم. اولش ترسیدم. از صبح تا نزدیک غروب تنها توی خونه چیکار باید میکردم؟ اجازه هم نداشتم جایی برم. هرچی تو ایران واسه خودم شب تا صبح بیرون بودم اینجا همش توی خونه محبوس... نه اینکه فقط سروش بدش بیاد از تنها بیرون رفتنم، خودم هم شرایط اون محله رو دوست ندارم..هرچند محله خوب و امنیه ولی به هر حال.. یکم زیادی شلوغه...
بعد فک کردم دیدم تو خونه تنها باشم اما راحت باشم میارزه به اینکه با ناراحتی چکمه بپوشم و با عمه خانوم پاساژگردی بکنم. ولی کاری از دستم ساخته نبود. سروش هیچ جوره زیر بار نرفت و دیشب ساعت 8 شب من با یه چمدون و کیف دوشی به همراهی برادر عالیقدر اومدم خونه عمم.
عمم اینا مهمون دارند. دختر و پسر برادر شوهرش خونشونند. من با این دختر خانوم به هیچ وجه مشکلی ندارم ولی اصلا نمیتونم عطرش و تحمل کنم. بوی شیرین بسیار افتضاحی داره. حالا عطرم یه چیز سلیقه ای.. نمیتونمم حرفی بهش بزنم فقط سعی میکنم حتی الامکان ازش دور باشم.
+ یه چیزی که خونه عمم خیلی حال میده این کرسی ایه که وسط اتاق هست 
برچسب:
نویسنده: مبین جعفری