خرید بک لینک
دقیقا شب تولدم پرواز داشتم سمت ترکیه... کادوهایی که باید میگرفتم و گرفته بودم..ساعت از نیمه شب گذشته بود..تبریک هام و گفته بودند.. زیاد اهمیت نمیدادم..برام خوشایند بود که یادشونه..ولی اونقدر سرگرم کارای نکرده خودم بودم که نمیشد خوشحالی کنم بابت روز تولدم.. ساعتای 1 و نیم بود که راه افتادیم طرف تهران.. سر ساعت 5 صبح هم هواپیما پرواز کرد.. خیلی خیلی خسته بودم..پریودمم شبش شروع شده بود.. :)) فک کن شب تولدت هم هی بدوئی اینور اونور هم بیان خدافظی هم پریود بشی...

دلم درد میکرد برای همین اصلا نتونستم درست حسابی تو هواپیما بخوابم..خیلی اذیت شدم..مسکن هم بهم ندادن عوضیا

پرواز 3 ساعته مون هم 4 ساعت طول کشید ..نمیدونم چرا یک ساعت الکی رو استانبول چرخید :| احتمالا ترافیک بود ولی من که چیزی ندیدم :))) تو فرودگاهم ساک داداشم گم شد و ما یک ساعت دیگه اونجا الاف شدیم تا پیداش کنند...

ازونجا هم رفتیم سمت گیت خروجی دوست داداشم اومده بود دنبالمون بنده خدا...چند ساعت منتظر مونده بود... رفتیم کافی شاپ فرودگاه و چایی و سیمیت (نون ترکی فوق العاده خوشمزس) سفارش دادیم و نشستیم منتظر یکی دیگه از دوستان که قرار بود برامون هتل رزرو کنه و کارای اقامتمون توی ترکیه رو پیش ببره... دیگه فک کنم دو ساعتیم اونجا گذشت و من داشتم میمردم از خستگی :|

با منوریل اومدیم سمت آکسارای و هتل گرفتیم...منم همش توی ریل مث معتادا چشام میرفت بعد یهو که دراز میشدم میپریدم :)))

خلاصه اینکه اینجا بازم یه دفتر جدید شروع شده برای من.. مسافرت با برادر اصلا جالب نیست..تو همین دو روز اینقدر دعوا داشتیم که صورت من از گریه نیست که پفش بخوابه

حالا پف صورت هیچی موووهااامو بگوووو...شبیه جادوگر از شدم :)) دو برابر حجم اصلی خودش شده و بینهایت خشک !!! هوای اینجا خیلی مرطوبه ولی نمیدونم دیگه !!! کلا دوس داره بگه تو زیبا نیستی :)) خیلی خیلی هم بوی ماهی میاد همش :))))) !!!!

بازار نرفتم اما دریای سیاهش خیلی دوس داشتنیه...خیلی وحشتناکه اما من دوسش میدارم...

فعلا همیناس...امشبم هتلیم بعدش میریم خونه...منتظریم این دوست داداشم برامون خونه مناسب پیدا کنه. . .

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 20:56

صفحه بندی