خرید بک لینک
من باید خوشحال باشم مگه نه؟

اون حس سرخوشی و بیخیالی که داشتم چی شد پس؟

چرا هرچی میگذره دلم آشوبتر میشه؟

من خوشحالی میخوام؟ من زندگی خوب میخوام؟ چجوری ؟ اصلا میشه؟ مگه داریم؟

هی سعی کردم دردام و جمع کنم یه گوشه ته ذهنم که زندگیم و بتونم پیش ببرم..که عقده نداشته باشم..اما نمیتونم... وقتی یادم میاد ..وقتی خاطره ها جلوی چشمام مرور میشن دیگه نمیتونم خودم و نگه دارم..قلبم درد داره..چرا؟ کی جوابش و میده؟ اینهمه درد بکشم که تهش خدا اون دنیا بهم حوریای مرد بده که لذت داشته باشن برام؟؟ آخه این چه منطقیه..لعنتی چرا زندگی من اینقدر آشوبه...یه زندگی معمولی که واسه هر لحظه اش نخوای بجنگی قیمتش چی میتونه باشه؟

لعنت به زندگی ای که واسه داشتن کوچیکترین حق هات باید خرد بشی و دم نزنی..

نمیتونم از دردام بگذرم نمیتونم ببخشمشون نمیتونمممم...

بزرگی به بخششه؟؟ من نمیخوام بزرگ باشم...9 سالی که دارم رنج میکشم و نمیبخشم..به هیچکدومشون..لحظه های حقم بود زندگی کنم..خوشحال باشم...همشون خلاصه شدن تو 9 سال اجبار تو 9 سال درد و عذاب کشیدن هرشب..آسودگی روانی که باید میداشتم و نداشتمش و چجوری باید ببخشم؟؟

بخدا من سعی کردم ...سعی میکنم...سعی میکنم بگذرم ازشون اما میبینم اصلا براشون اهمیتی نداره..اصلا تو ذهنشون قبول ندارن که غلطی کردن..ای خدا... بعد من قلبم نسوزه؟؟؟؟؟ بعد من درد و تو قلبم حس نکنم؟؟؟

لعنت به این زندگی

خسته شدم

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 2:48

صفحه بندی