خرید بک لینک
چرا من هی امروز دلم میخواد بنویسم؟

خیلی وقنه ننوشتم

هرموقع اومدم بنویسم یادم افتاد فلانی هست. فلانیم میخونه..اون چی؟ فلانیم که هست. ای بابا... پس برم چی بنویسم؟ راجع به چی حرف بزنم که مهم نباشه اونام بدونن؟ بعد دل دل میکردم میگفتم ولش کن اصن.. حرفم نمیاد..

یک هفته بیشتره که بابام رفته..واسم فرقی نداره بودن و نبودن کسی.. خیلی وقنه عادت کردم به تنهایی..عادت کرذم مشکلاتم و خودم حل کنم چون کسایی که عرفا باید راه حل جلوم بذارن اینقد دور بودن ازم که نمیشد اصلا حرفی زد.

قبل رفتن پدرم کارت بانکم و بهش دادم تا خرید کنه. برگشتنی گفت 550 تا داری توش گفتم اوکی..یادم نبود چقد توش داشتم نگاهم نکردم ببینم..دو سه روز بعدش با سهیلا رفتیم خرید.. یادم نمیاد دقیقا چقدر خرج کردم ولی یه کراپ تاپ که جای پد داشت دلم و برد و با خودم فک کردم ازینا نگرفتم تا حالا اصلا..دلم میخواد...اون و خریدم با ی شال و دیگه یادم نمیاد چی.

با خریدای بازار و فروشگاه سر جمغ الان حدود صد و خورده ای مونده فقط برام..تو ذهنم بود که واسه ماه جون باید کرایه رو بدم حداثل جز پرداخت قبضا که همین الان که داشتم تایپ میکردم چشمم خورد به تاریخ لپ تاپ و میبینم که امروز 3 جونه. دیروز به ساشا پیام دادم میخواستم ببینم کی پول میفرسته ولی وقتی باهاش حرف زدم خب خجالت کشیدم چیزی بگم...واسه خودم لباس میخواستم بخرم با پولی که مونده بود اما همش الکی خرج شده و نمیدونم کجا :( من همیشه همینجوری پولام ته میکشن...

آ اونروزم سهیلا خودش و به زور مهمونم کرد.. صبخونه میخواست بردمش رستوران..اینقد ادا درآورد که پشیمون شدم از بیرون رفتن باهاش..منو به زور برد یه صبحانه کامل و حساب کردم که فقط املتش و بخوره :| جدیدا خیلی از دستش شاکی ام. رفتاراش رو اعصابمه..اصلا در شان من نیست دوستی با همچین آدمی. به هیچ وجه خصوصیاتی که توی دوستام به شدت برام مهمن رو نداره و خیلی پایینتر از سطح انتظاری من برخورد میکنه که فاجعست یجورایی...فک میکردم یگم باهاش راه بیام اوکی میشه اما نمیشه... دیگه نمیخوام تحملش کنم..آدمی نیستم که یهو الان ولش کنم اما مطمئنا بیشتر از ی حدی دیگه نمیذارم نزدیکم بشه..

من به شدت معتقدم پوسیدن بهتر از داشتن یه دوست بدِ ! حالا هرکسی یه تعریفی از خوب و بد داره اینکه میگم بد منظورم سیگاری بودن و ازین قبیل حرفای عامیانه نیست. جنسش باید بهت بخوره..

-----

خونه رو طبق معمول که تنهام تبدیل کردم به بازار شام و خیلیم ریلکسم هرچند دوست ندارم اینجور باشه و کم کم داره میره رو اعصابم.. امروز میخواستم تمسزکاری انجام بدم اما اینقد یهویی بهم استرس وارد شد که ترجیح دادم الکی انرژیم و هدر ندم.. بعدشم رفتم آماده شم برم بیرون..دو ساااعت لفتش دادم..ینقد داره بدم میاد ازین صفتم که خدا میدونه...اصلا ینی چی حجاب؟! والا ! هرچی فک میکردم چی بپوشم تو این گرما ک نپزم هیچی با هیچی جور درنمیومد درحالیکه اگه مشکل شال نبود همنجوری خیلی نرمال میتونستم برم و بیام بدون اینکه ائنهمه از وقتم تلف بشه :|

لباس دیگه هیچی ندارم. نصف بیشترشون و جدا کردم که نمیپوشمشون. نمیدونم چیکارشون کنم؟ میگم تیکه پارشون کنم دم دستی واسه صافی و اینا بعد میگم خب اگه نخوام دور بندازم خودم هنوز میپوشمشون بذارم باشن بدم ب کسی شاید نیاز داشته باشه ولی خب کسیم نمیشناسم. احتملا میبرم میذارم بیرون کسی خواست میبره نبردم شهرداری میبره بلخره...

واسه همینا دیگه لباس باید برم بخرم اما تنهام..با سهیلا ک دیگه عمرا برم..بابامم ک نیست..وقتیم بیاد اینجور ک معلومه من یکراست باید وسایلم آماده باشه که برم مسافرت پی کارام...و دیگه وقتی واسه خرید نمیمونه...اه کاش با حسین میخریدم همونموقع...بعضی وقتا بعضی جاها خیلی الکی خسیس میشم :| دست خودم نیست پول تو جیبیه احساس گناه میکنم زیاده روی کنم..

تازه بابا سری قبلی که اومده بود کلی توپید بهم بابت خرجای بیجام :| و من اون لحظه با خودم گفتم دیگه خرج نمیکنم اما الان ک نگا میکنم میبینم واقعا ب ی سری چیزا احتیاج دارم خو :(

شایدم از رو پولی ک از قبل دارم بردارم ...نمیییدونم

لعنت ب همه چی...لعنت ب خودم که شانسا رو دونه دونه از دست دادم که حالا اینجوری بشینم ناله کنم...

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:18

صفحه بندی